تبلیغات
آوای دل از شـهر امام مهربانی ها : مشهد مقدّس
عشق یعنی اعتلای آدمی
جلوه ی ناب صفای آدمی
گاه زادن همره عشق وصفا
می شود برپا بنای آدمی
عشق باشدپایه های زندگی
بهر تحکیم وبقای آدمی
عشق باشد نور رب العالمین
روشنی بخش سرای آدمی
زندگی بی عشق کی معنی دهد
عشق باشد رهگشای آدمی
عشق، ایمان است ونور معرفت
هدیه ی ایزد برای آدمی
عشق را با عشق میدارند قیاس
بهر پاداش و سزای آدمی
عشق یعنی دائماً یاد خدا
در عبور لحظه های آدمی
درد ودرمان و دوا از آن حق
عشق هست دارالشفای آدمی
پس چه زیبا می شود گر دائماً
عشق باشد پا به پای آدمی
همچو"محزونی"بخوانیدازصفا
عشق می باشد نوای آدمی


تاریخ : جمعه 1397/03/11 | 03:14 ق.ظ | نویسنده : رویــــROYAــا | نظرات


       با  درود فراوان خدمت  استاد محزونی

           

 در پی  سفر روحانی من به شهر مشهد مقدس  و زیارت  امام رضا علیه السلام


 دیدار  شما و خانواده  محترمتان لذّت  مرا صد  چندان کرد 

               

 چگونه قدر دان محبت  شما باشم  !؟ نمی دانم !


 افتخار دیدارتان برایم فراموش ناشدنی است


  موفق وموید باشید  و  سر فراز و سلامت ...


                                          انشاالّله ....


ارداتمند شما رویا  ...



تاریخ : یکشنبه 1397/03/6 | 08:39 ب.ظ | نویسنده : رویــــROYAــا | نظرات
کو آنکه از روی وفا ، با یار دلداری کند
بیند چویار و یارسان، خود جلوه در یاری کند
کوآن نگاهی تا برد ، رنج دلت را با نگه
وندر حریم معرفت ، تبیین غمخواری کند
بل دست دانش بایدت ، تا در مسیر زندگی
از وهم افتادن ترا ، آندم نگهداری کند
خوش آنکه درراه وفا، سوزد نگوید وایِ ما
در اوج اندوه ومحن ، خود خویشتن داری کند
تدریس علم ودانش است ، دانشگه احسان را
کو آنکه که در تفسیرها ، معنای بیداری کند
وین رزوگار بس عجیب داردبسی رنگ وفریب
روشن ضمیری بایدت ، تا رفع مکاری کند
این عالم صفر ویک است ،دل بر مجازیها مبند
خوش آنکه در این عصر فن ،باعلم سالاری کند
از خال وخط دلخسته ام ،هرساغری بشکسته ام
دیوانه خواهم تا مرا ، تدریس هوشیاری کند
هر جا نگاهت می فتد ، نام پزشکی در نظر
کو آنکه با چشم خرد، نک رفع بیماری کند
چون آب میجوشم زسنگ،تافارق ازهر نام وننگ
در رود احسانش خدا جان مرا جاری کن
جانم فدای عشق ا و، ماندم براه عشق او
تادر سرای عشق او ، عشقش پرستاری کند
محزونی ونوع نگه ، در روز وهفته سال ومه
همواره در این گارگه، همزاد پنداری کند


تاریخ : یکشنبه 1397/03/6 | 08:34 ب.ظ | نویسنده : رویــــROYAــا | نظرات
پای عشقم هست وخود افتاده ام دردام عشق
دام نه! باشد مرا آسایش از انجام عشق
روی یار و صافی آئینه و بنیان جام
در زلال مِی هویدا ، نقش او در جام عشق
رندی ومستی بود محصول دشت عاشقی
عزت نفس است که منتج میشود از نام عشق
کفتر مهراست که درگنجایش هفت آسمان
شرح پروازش بود تفسیرِ اوج از بام عشق
دل اگر اندیشه گیرد از کلاس عاشقی
سرکش ار باشد شود چون ببروحشی رام عشق
ایدل ار عاشق شوی هرگز نمبینی زیان
سینه ی وارسته گیرد هستی از فرجام عشق
رنگ عشق وعاشقی عینیت هوشیاری است
رنگ دارد آن که را باشد به سر ابهام عشق
عصر اوهام ومجاز و ترس وبیم سایه ها
پیک عشقی کو که آرد برکسی پیغام عشق
از دورنگی کس نبیند عشق را آئینه سان
قلب ، چون آئینه گردد آیدش الهام عشق
پخته گشتم در تنور معرفت با پای جان
پای دل سوی صفا رفت تاکه گشتم خام عشق
درج کن"محزون"به سقف آسمانها این سخن
کس نمی بیند به گیتی خوشتر از ایام عشق


تاریخ : یکشنبه 1397/03/6 | 07:19 ب.ظ | نویسنده : رویــــROYAــا | نظرات
سوایِ حافظ وسعدی ترانه بی رنگ شد
سپاهِ وزن و قوافی همیشه در جنگ شد
غزل به گریه در افتاد ومثنوی دق کرد
جفنگ برآمد ازیرا که قافیه تنگ شد
وجود مطرب ومی شد حدیث بیگانه
بساط رندی ومستی ،درانجمن لنگ شد
خلوص وعشق ومحبت، وقاروعهدووفا
گریخت از لب شاعر، دچار نیرنگ شد
نمودِ لیلی ومجنون، ز درس ما گم گشت
میانِ مدرسه معنی، خمود وبی رنگ شد
وجود فاصله تکثیرگشت وعشق افسّرد
میان عاشق و معشوق ، هزار فرسنگ شد
زخنده های سترون ، بسی ریا روئید
رّخان آینه زخمی ، ز آفتِ زنگ شد
خمار باده فنا گشت وراز مستی هم
چو رندِ کاذبِ دوران ، خمار، از بنگ شد
نمودِ عصر مجازست ، فسوس محزونی
سرودِ رندی ومستی برون ز آهنگ شد


تاریخ : یکشنبه 1397/03/6 | 07:15 ب.ظ | نویسنده : رویــــROYAــا | نظرات
با درود فراوان
اولین سروده ی سال 97 را تقدیم میدارم.

بهار
بهار آمد و رنگی ز نو بهاران نیست
صدای چهچهِ بلبل به شاخساران نیست
ز قهر برف زمستان ، فسوس ای محرم
که بزمِ جاریِ آبی به چشمه ساران نیست
زخالِ تب به لبِ چشمه سار هست پیدا
که شوق وحُسن زلالی به جویباران نیست
چو دوره ی نود آمد به هفت ، رنجورم
که بربساط درودشت ، عبورِ باران نیست
نفس به سینه ز تنگی گلایه دارد، چون
ز ثقل بار ِ هوا راحتی به یاران نیست
ریا ورنگ شده حاکم خدای را مددی
در این بلاد نشانی ز کامکاران نیست
مکدر ست چرا ساقی از جماعت ما
چرا به میکده ردّی ز میگساران نیست
حدیثِ خمّ وشراب و صلابت ِمستی
چرا به انجمنِ سبزِ بیقراران نیست
گل از حدیتِ کج وزهر ِچشمِ نامحرم
صفایِ خلوتِ عشاق و گلعذاران نیست
میان ِ این همه وحشت ، دریغ محزونی
بهار هم سرِ جایش ، به روزگاران نیست


تاریخ : یکشنبه 1397/03/6 | 06:58 ب.ظ | نویسنده : رویــــROYAــا | نظرات

میچکد حسرت از این سقف مکدر، افسوس
و زمین سوخته زین واقعه پیکر، افسوس
اشک خورشید در آمد زغم وجور زمان
چشمه خشکید لبش از عطش شر، افسوس
عاطفه گم شده در کوچه ی بی نام ونشان
عشق قربانی دل های جفاگر ، افسوس
احترام غائب هر محفل و عزت به فنا
دانش از کید زمان گشته مسخر ، افسوس
ذهن من در خم صد چون وچرا سرگردان
شهرِ بی پاسخی ومجریِ ابتر ، افسوس
محفلی یخ زده مغز وهمه کور باطن
همگی مردمی اما که ستمگر ، افسوس
گرچه در عصر مجازم ، ولی می بینم
پشت این خلق رد نیزه وخنجر ، افسوس
چشم" محزونی" وبنیان قلم در حیرت
خسته شد زین همه بیداد مکرر ، افسوس


تاریخ : جمعه 1396/11/13 | 08:35 ب.ظ | نویسنده : رویــــROYAــا | نظرات
بیاد آوردن از ایام دیرین
چوباشد خاطراتی ناب وشیرین
ترا سرزنده می گرداند آری
خصوصا خاطرات یادگاری
مرور خاطرات از قهقرا نیست
گذشته از وجود ما جدا نیست
دل ما ریشه دارد در گذشته
ره اندیشه دارد در گذشته
نمود عبرت از ایام دیرین
بوَد بهبود حال ورمز تسکین
مرور دل خوشی ،آئینه باشد
نشاط روح وجان وسینه باشد
وگر تلخ است ایام گذشته
مر بر کوی و بر بام گذشته
فراموشش نما چون نارفیقان
که باید محو گردند از دل وجان
چو محزونی گهی وقت فراغت
خوشی کن با خوشی از خاطراتت


تاریخ : جمعه 1396/11/13 | 12:53 ق.ظ | نویسنده : رویــــROYAــا | نظرات
خانه ات آباد ایدل باز شیدائی شدم
در نگاه آینه بازم تماشائی شدم
سالها تا کوی دلبر پا به پایت آمدم
مُنعم از این همرهی در سیر زیبائی شدم
ساز ایمان تا زدم از پرده ی افکار عشق
نت به نت آهنگ زیبای اهورائی شدم
عقل را توأم نمودم با تو در راه وفا
فارغ از پابست ها در قید دنیائی شدم
در صفای عشق مصلوب رضا کردی مرا
تا به دار عاشقی شور مسیحائی شدم
با من محزونی ایدل عاشقی همراه باش
چونکه عاشق پیشه آن چشم شهلائی شدم



تاریخ : جمعه 1396/11/13 | 12:50 ق.ظ | نویسنده : رویــــROYAــا | نظرات

یلدای خوشی برایتان آرزومندم

این هم یک هدیه یلدائی تقدیم به شما

اگرچه قصه کمی مبهم وغم انگیز است
بیا که لحظه ی بدرود فصل پائیز است
شکوهِ فصل بهاراست ،دلِ زمستان را
بیا که چرخش ایام، عبرت آمیز است
به شادیِ شب یلدا ، به بزمِ ایرانی
نگرکه کاسه ی دلها زعشق لبریز است
گرانی وطمع ِ دیده های بازاری
به بزمِ شادیِ مردم ،ببین گلاویز است
مبارک است عزیزان صفایِ یلدائی
به چیدمانِ ملوّن، که رویِ هرمیزاست
به طبع وایده ی محزون، خدای را منت
که در عبور زمانه، همیشه ساویز است
نه صبح 28/9/96
لبتون خندون   دلتون شاد






تاریخ : سه شنبه 1396/09/28 | 11:41 ب.ظ | نویسنده : رویــــROYAــا | نظرات
نگاه یار
نگاه یار به غیر از وفا نمی گوید
چو نطقِ آینه کو جز صفا نمی گوید
وجود عاشق شیدا صلابت مهر است
زبانِ عشق سخن از ریا نمی گوید
زبان سفله نچرخد به لفظِ دلداری
که او سخن بزبان حیا نمی گوید
فهیم شهر ادب در حضور خاص وعام
اگر چه زخم خورد ناسزا نمی گوید
بیان اهل خرد را صفای تدبیر است
چو نکته سنج که زمعنا جدا نمی گوید
رهین صحبت آن ساقی سخندانم
که جز صلابت مِی بر شما نمی گوید
فقیرِ علم وادب کِی رسد به مسکینی
که وقتِ دستِ طلب جز خدا نمی گوید
کلام شخص فرومایه بِه که نشنیدن !
که او سخن ز لبِ محتوا نمی گوید
حسود زاده حِقدست ورَشک وتنگ چشمی
بدین سبب سخنی بر رضا نمی گوید
جهان گذرگه تن هاست، لیک محزونی
ز دستِ جهلِ کسی ناروا نمی گوید


تاریخ : دوشنبه 1396/08/8 | 11:23 ب.ظ | نویسنده : رویــــROYAــا | نظرات

سلامِ ما به محرم، که زنده زنامِ حسین است
سلامِ ما به محرم، که رمزِ قیامِ حسین است
به مسلمین جهان تسلیت ، که دراین مه
نوایِ سینه زنان از شکوه و مرامِ حسین است
شراب ِ عشقِ مکیده یِ نورِ ساقیِ کوثر
به ساغرِ همه عشاق ز دُردِ جامِ حسین است
سلامِ ما به حسین و به خاکِ کرب و بلایش
که رمزِ رزمِ و شهادت همه پیام حسین است
صدایِ امر به معروف ، ندایِ نهی زمنکر
بدرس و مکتب مولا چوحُسنِ ختامِ حسین است
طلــوعِ شمــس و فا از، فــرازِ آزادی
به نور فشانیِ گیتی ، زشرقِ بامِ حسین است
شکوه و منزلت دین ، صلابت اســلام
همه به اذنِ خداوند زاهتمام ِحسین است
سلامِ ما به محرم ، به زینب کُـــبری
که اقتدار ِبیانش، همه کلامِ حسین است
سلامِ ما به محرم ، که در تلاقیِ شمشیر
جلایِ تیغِ حقیقت، برون زنیامِ حسین است
سلامِ ما به حسین و، به انقلابِ عظیمش
که برشهید و شهادت ، ندا سلامِ حسین
سلامِ ما به حسین و ، به جمله یارانش
که جان نثاریِ یاران ، به احترامِ حسین است
سلامِ ما به محرم ، به مهــدیِ زهرا
که تیغِ حق به کفش، بهرِ انتقامِ حسین است
سلامِ ما به محرم ، که همچو( محـــزونی)
هر آنکه شورِ عزایش بود، غلامِ حسین است


تاریخ : شنبه 1396/07/1 | 07:15 ب.ظ | نویسنده : رویــــROYAــا | نظرات
کسی محرم کجا ؟رحمی خدایا این حوالی را
که ایمن بینم از باد ملالت این اهالی را
دل آئینه ها دارد ترَک از ابر بی باران
که باشد انعکاسی تلخ وضع خشکسالی را
به مثل گورکن هابین، تو آن طماع نابخرد
که می دزد ز زیر خاک تندیس سفالی را
امید کارمندانست ، خیالی جمع در دولت
که دور از غرض وقسط آرند بپایان سال مالی را
تو از بادکویر ای جان طلب هرگز مکن باران
که در رقص آورد دریا، باران شمالی را
گلستان گشته پائیزی وگلهای جوان پرپر
پس از این گل کجا چیدن ، مگر گلهای قالی را
مکدر گشته ساقی ، ناله بر می خیزد از ساغر
چو می بیند به بد مستی گروهی لاابالی را
چه خوش باشد دولتمرد در درک ِدرون بیند
نمود از اقتدار مرد ، با دستان خالی را
خدایا نصرتی فرما که تا بگریزم از پستی
رها سازم زجان ودل، ریای احتمالی را
در این دنیای وانفسا بسی لیل النهار آید
بیا جانا تو آدم باش حُسن این توالی را
خدایا وندرین وادی که نیرنگ گشته مستولی
مبادا روی گردانی زمردم چشم والی را
بیا محزونی عاشق غزل را شکل دیگر ده
به یاران هدیه بنما شادباشی ناب وعالی را


تاریخ : چهارشنبه 1396/06/29 | 02:26 ب.ظ | نویسنده : رویــــROYAــا | نظرات
محرم است وبود هر کجا عزای حسین
سیه جامه عزاداری از برای حسین
بگیر پند حیات از قیام عاشورا
اگر ترا نشانیست زکربلای حسین
سرای عشق چه دانی کجاست ای عاشق
بپای عشق قدم نه تو در سرای حسین
بساط نوحه وبزم عزاش کافی نیست
اگر به دل نگیری دمی صفای حسین
نمودِ گریه واشک آنزمان دهد پاسخ
که دل به گریه بر آری به اقتدای حسین
ز بخل وکبر وحسد دور شو اگر خواهی
به شام تار تو تابد همی ضیای حسین
زکبرو باد ِغرور وهوا مبّرا شو
که تا ترا بسر افتد مگر هوای حسین
وکاروان عشق چه دانی کجا رود ایدوست
به رهروان عشق بپیوند ببین بقای حسین
ز راز اکبر واصغر چه گویمت اینک
که سرّ دست ابوفاضل است شفای حسین
چوآمرست بمعروف ونهی از منکر
تعمقی بنما در سلوک ورای حسین
بروی نی چو تلاوت کند زکهف ومعاد
بخوان رسالت وی از بریده نای حسین
چوبگذرد زمان وبیاید ،هزار آینده
بپاست شور محرم ز اعتلای حسین
زمکر دشمن وجنگ وقتال عاشورا
بدان که نی به نواشد ، زنینوای حسین
حسین ودرس شهادت بدرک ما ناید
چنانکه نیست بهائی به خونبهای حسین
ثبوت شعر و کلام و نگاه" محزونی"
حدیث عزّت عشق است وارتقای حسین


تاریخ : یکشنبه 1396/06/26 | 10:34 ب.ظ | نویسنده : رویــــROYAــا | نظرات
نمود بوسه ات اینک بجز ملالت نیست
ترا به حُسن محبت نشان عزت نیست
همیشه در همه وقت حق بجانبی ، آیا
ترا به اشتباه مکرر جنون عادت نیست ؟
همیشه زخم زبان ومدام کینه ی دل
که در زمانه چنینش ره رفاقت نیست
میان گفت وعمل بس بعید می مانی
بلی چنین صفتی را دگر صداقت نیست
بشر به شرم وحیا می شود بنی آدم
چگونه در تو نشانی از این خجالت نیست
به زلف و ابرو و چاه زنخ می نازی
جمال ونازکی آئینه ی سعادت نیست
نگاه عشق بیاور که عاشق شیدا
زلال پاک نگاهش زچشم شهوت نیست
به ظاهر آفتاب به باطن سیاه وظلمانی
مکدرت نشود این بجز خیانت نیست
بیا بخلوت "محزونی" از صفای ضمیر
در آن سرا که نشان از غرور وشهرت نیست

تاریخ : چهارشنبه 1396/06/15 | 04:36 ب.ظ | نویسنده : رویــــROYAــا | نظرات
جانِ دل پنجره ها بحث بلند بالائیست
پشت این پنجره ها ای گل من دنیائیست
یک طرف ناله وغم باشد وافسوس زمان
یک طرف غلقله ،آن سوی دگر بلوائیست
حجم دلتنگی پیری به زمان گشته عجین
پشت تک پنجره ای کز بلَدِ تنهائیست
پشت یک پنجره وصل است وغرور وشادی
پشت یک پنجره افسانه ای از شیدائیست
دل یک پنجره دارد طپش از صد خواهش
دل یک پنجره را منظره ای رؤیائیست
پشت یک پنجره آویز ، یکی پرده ی هجر
پشت یک پنجره چشمان پراز زیبائیست
حجم یک پنجره در بهت زمان گشته کدر
حجم یک پنجره در وسعت بی پروائیست
پشت یک پنجره باشد سخن از فقر وفنا
پشت یک پنجره ناشکری بس دارائیست
پشت یک پنجره محزونی واسرار نهان
آری، این پنجره یک منظرِ استثنائیست


تاریخ : سه شنبه 1396/06/7 | 05:07 ب.ظ | نویسنده : رویــــROYAــا | نظرات

پنجره
بهانه ی زیبائی است
تا در افق ، نگاهت جاری گردد
آن دور دست ها
امیددست تکان میدهد
ودر نزدیک
صدایِ عشق
در قاب پنجره می پیچد
بی آنکه بفهمی
....عاشق می شوی

سید جواد محزونی نامقی

تاریخ : یکشنبه 1396/06/5 | 07:14 ب.ظ | نویسنده : رویــــROYAــا | نظرات
ساز
دل شکسته ام از عمق ساز می خواند
ز اوج وپستی وشیب وفراز می خواند
زدست باد حوادث چرا برم رنجی ؟
که رنج عشق مرا بی نیاز می خواند
زدل برون منما راز دل ، برای دل
که سازِ محرم ما خود زراز می خواند
بسانِ تیر زپشت است کلام آن نمّام
که از قفا به نهان پر گداز می خواند
نمودِ زاهد وفعلش مرا غمین سازد
چو دزد نیمه شبی کو نماز می خواند
بملک فارس بر آورده نغمه ی داوود
ولی ترانه زخاک حجاز می خواند
زبان الکن محزونی در فضای غریب
سرود عشق ترا ، دلنواز می خواند


تاریخ : یکشنبه 1396/06/5 | 07:01 ب.ظ | نویسنده : رویــــROYAــا | نظرات
امشب دو چشمم محرما با خوابِ من بیگانه است
محضِ سکوتی واقعی اینک درونِ خانه است
تدبیر ِ دنیا می کنم ، با خویش غوغا می کنم
غوغایِ خاموشم کنون گویایِ صد افسانه است
بی مِی خمار آلوده ام ، از قید وبند آسوده ام
انگار ساقی نزدِ من ،در خلوتِ میخانه است
افسوس دراین عصرِفن ، دیگر نمی گنجد سخن
بشکسته ساغراز ستم ،در بغضِ مِی پیمانه است
مستان مستند از ریا ، زاهد به دور ازماجرا
مستی به کیدِ عصرما، اصلی خردمندانه است
مستانِ عاشق منزوی، کو آستانی معنوی ؟
معیار عاشق پیشگی در جعلِ بی رحمانه است
محزونی امشب دم مزن، از رازِ شمع و سوختن
زیرا کنون در عصر ما، قحطِ گل و پروانه است
25/4/96 ساعت35/2 دقیقه بامداد


تاریخ : یکشنبه 1396/06/5 | 02:51 ق.ظ | نویسنده : رویــــROYAــا | نظرات
ودر این دلکده باید دل داد
عشق را باید کاشت
وبسی حاصل داد
ره این دلکده بس هموار است
و در آن جلوه گه دیدار است
پای دل پاک بباید بودن
که در آن دلکده دلبازی کرد
ودر اندیشه عشق
با صفا گشت وسر افرازی کرد
و در این دلکده ابیات غزل
همه ازجنس محبت باشد
و اژه ها در دل آئینه ی مهر
همه از رنگ صداقت باشد
شاعر دلکده محزونی کو؟
تا به آهنگ صفا
بسراید غزلی از انسان
وبخواند همه جا
آی انسان ، احسان

تاریخ : چهارشنبه 1396/05/25 | 04:53 ب.ظ | نویسنده : رویــــROYAــا | نظرات
تعداد کل صفحات : 7 ::      1   2   3   4   5   6   7  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • ریز دانلود